يه لحظه احساس كردم كه مي خوان ببرمم اون جا منم اخرش اونطوري هم فرماندمو هم خودمو بكشم همه ساكت بودن اصلا فكرشم نميشد كرد يه مشت جوون كه بيرون از اينجا انقدر شرو شور داشتن حالا كه اومدن اينجا اين جيري تو خودشون برن و ساكت بشن اونم از استبدادي كه فقط ترس ضمني ازش دارن و هنوز زورگويي به اون شكل به شون نكرده كل سالن تو يه سكوت مطلق رفته بود سكوتي كه شايد از واهمه ي سرنوشتي بود كه باهاش روبرو شده بودن ترسو مي شد تو چهره ي يكي يكي شون خوند البته اثتثنا ام بود ادم هايي كه از دهاتاي دور و كور اومده بودن اومده بودن كه يه نون خور از خوانوادشون كم كنن ادم هايي كه بين بقيه معلوم بودن اومده بودن كه موندگار بشن تق تق تق پاهاشونو مي كوبيدن به زمين بعد از يه رودخونه رد ميشدن يه دفعه رفت توي ازمايشگاهاش يستم هاي امنيتي و از اين سيستم ها كه توي فيلم ها نشون مي ده اينا كه يه چيزي هي بالا پايين مي ره و كلي سيستم و منيتورو چيزايي كه ادم فكر ميكنه هيچ وقت ازش سر در نمي اره و ديگران بايد ازش سر در بيارن و اين كارارو بكنن بعد رفت توي هواپيما و خلباني و بعدشم رفت با معاون فرمانده كل ارتش مصاحبه كرد يه ادمي بود كه ريش بلند داشت قيافش مهربون به نظر مي اومد اما جدي بود اول گفت كه فرزندان ما همه سربازان ايرانن و اين حرف ها بعدشم گفت كه ما بايد دو يا سه سال بيرون از تهران خدمت كنن بعدش دو سالم اينجا تء وريش بود كه بايذ اينم بگذرونن بعدش بايد سي سال براي ارتش خدمت كنن تازه ازاد ميشن برن خونه هاشون يعني دقيقا يه عمر چيز زيادي نيست نه چيز زيادي نمي خوستن عمرتو مي خواستن ازت بگيرن فيلم تموم شد همه تو چش همديگه نگاه ميكردن انگار مي خواستن يه چيزيو به هم بگن اما زبونشون نمي چرخييد اون فرمانده اي كه از اون موقع تا الان اونجا وايساده بود اومد پشت بلند گو كه حرف بزنه اولش صداشو صاف كرد و حرفاي فرمانده هه رو تكرار كرد و در اخرم گفت كه شما به فكر رفتن از ارتش نباشين كسي كه وارد ارتش ميشه ديگه هيچ وقت نميتونه خدمتو ترك كنه يهو دلم ريخت تو اگه تا حالا مطمئن بودم مي خوام از اينجا فرار كنم حالا يقين پيدا كرده بودم ديگه سرم درد گرفته بود كم كم بايد ميومدن از اونجا جمعم مي كردن بعد سخنراني همه رو بلند كردن منم ديگه با اينكه تو تنم جون نمونده بود بلند شدم يه لحظه عليو ديدم داره از خروجي مي ره بيرون ديدم داره اين طرف اون طرفو نگاه مي كنه دنبال من ميگرده دستمو تكون دادم اما ديگه دير شده بود همراه جمعيت رفته بود بيرون حالم اصلا خوب نبود اگه يكي بهم گير ميداد ازم بعيد نبود يه فحش حوالش كنم يا يه سيلي تو گوشش بزنم به قول علي اينجا جاي من نبود از بعضي كاراي علي مي تر سيدم مي دونستم با نفوذ باباش خودش اگه بخواد قبول مي كنن اگه بخواد دوستيشو ثابت كنه كه همچين ادمي بود منم يه جوري قبول كنه و اونوقت ديگه معلوم نبود چي ميشد چون اگه توي اين رشته قبول ميشدم تا دو سال نمي تونستم كنكور بدم قانونشون اين بود ديگه داشت حالم از خودم و اين محيط به هم مي خورد يه محيط بسته كه انگار اذما همديگرو نميبينن همه به فكر زنده موندن خودشونن يه جور جنگل با قانون هاي خاص خودش اگه نخوري خورده مي شي جمعيت منم با خودش برد بيرون ما رو بردن روبروي يه ساختمون بزرگ هنوز داشتم به عليو اينكه كاش نديده بودمش فكر مي كردم داشتم به بي فكري خودم فحش مي دادم نشستم و با اين كه نمي شنيدم چي ميگن يه حرفايي مي فهميدم اول گفت كه بعد از اين بايد با اتوبوس برين كه ازتون ازمايش پزشكي بگيرن با خودم فكر كردم كه دو روز بايد توي اين خراب شده باشم يدفعه ديدم چند نفر بلند شدن دارن ميرن اون طرف اول فكر كردم كه اونهايين كه براي خلباني مي رن يه دفعه ديدم داره داد ميزنه بازم ميگم الان تصميمتونو بگيرين اگه از اينجا رد بشين ديگه نمي تونين برگردين هر كي پشيمون شده كه اينجا اومده همين الان از صف بره بيرون من انگار كه دارم خواب ببينم همينجوري هاج و واج مونده بودم يه لحظه بابام و همه چيزا تو ذهنم اومد به خودم گفتم خره مگه نمي خواستي فرار كني چرا بلند نمي شي كه نفهميدم چي شد كه يهو پشت چند نفري كه اومده بودن بودم از تصميمي كه گرفته بودم خوشحال بودم اين يكي از تصميماي مهم زندگيم بود هوا ابري بود باد ملايمي ميومد باداي اول پاييز بود اخه توي مهر بوديم احساس مي كردم كه چند ماهه كه اينجام خاك اونجا بلند شده بود مي خورد توي صورتم اما اينا مهم نبود مهم اين بود كه من تا چند دقيقه ديگه از اين جهنم مي رفتم بيرون ديدم يه فرمانده داره مياد طرفمون با خودم گفتم اگه بگه نمي شه رو راست بهش مي گم من از اينجا مي خوام برم بيرون دوست ندارم ايتجارو و تو و هيچ كدوم از اين ادما رو نمي تونم تحمل كنم يه ادم چاقي بود كه به زور راه مي رفت با ريشاي سفيد و لباس خاكي چشاش هيچ برقي توش نبود انگار كه خوشحال شده ما اين تصمسمو گرفتيم اومد جلو بهمون نگاه كرد چند تا بروشورو داد دستمون كه مال دانشگاه بود و گفت سرباز ببرشون دم در كه برن همه داشتن ما رو نگاه مي كردن انگار تو تصميمي كه گرفته بودن شك داشتن اما من تو تصميمم هيچ شكي نداشتم وقتي ديدن ما داريم مي ريم انگار همه مي خواستن بلند شن اما نه ديگه داشتن بلندشون مي كردن كه برن به سمت اتوبوس هر چي نگاه كردم ديگه عليو نديدم انگار فكر كنه من تنهاش گذاشتم ديگه به سمت من نگاه نمي كرد كه ببينمش اما تقصير خودش بود اونم بايد تصميمشو مي گرفت سربازه تا دم در بردمون بعد درو باز كرد من اول از همه رفتم بيرون اصلا تو تنم حس نداشتم اخه باورم نمي شد الان من به اين راحتي اومدم بيرون كولمو رو دوشم محكم كردم راه افتادم تازه فهميدم يه چيزي دستمه اون بروشوره دانشگاه بود از وسط پارش كردم بعدم ريز ريزش كردم ابرا هنوز بالاي سرم بودن باذم گردو خاك و ويپاشيد تو صورتم بوي نم داشت حس خوبي بهم دست داد تصميم گرفتم تا خونه پياده برم كم كم داشت نرده هاي دانشگاه محو مي شد نرده هايي كه ميخواست منو تو خودش محو كنه )
هنوز تموم نشده ها همچنان ادامه داره!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 22:33  توسط محسن جووون
|
بود ديتو پامو گم نكردم من بودمو خودم بايد پاي همه چيش واي مي سادم ديگه اومده بودم تويادم هست اون روز كه داشتم فرم كنكورو پر مي كردم اين رشته رو ديدم فكر كردم درست ارتش ولي شايد اكادميك خلا صه پرش كردم اما نميدونستم اين دردسرا برام پيش مياد يه سربا زه اومد طرفم مثل كسايي كه ميخوان كيفتو بدزدن كيفو از دستم كشيد منم از دستش كشيدم (جو گير شده بودم) گفت چيكار ميكني بايد كيفاتونو بگرديم كيفو ول كردم همه چيزه شو ريخت بيرون عصباني شدم اما كاري نميتونستم بكنم بعد كه كيفو سر و ته كرد گفت جمعش كن يه نگاه خصمانه اي بهش كردم و كم كم جمعش كردم تا معطل كنم لجش در بياد تو دلم بهش خنديدم چون فكر ميكرد الان كاره اييه به ما دستور مي ده همين ارومم كرد بعد گفت سريع زود باش چيكار ميكتي برو اونجا وايسا تو دلم چند تا فحش ابدار بهش دادم و رفتم كنار اوناي ديگه وايسادم به قيا فه ها نگاه كردم نه تنها نبودم خيلياي ديگه ام مثل من به زور اومده بودن يكي به اون يكي ميگفت بابا من بعد از ظهر قرار دارم موبايلم ندارم زنگ بزنم ميخواستم بهش بگم اگه دوست داشته باشه پات وايمي سه به خودم خندم گرفت تو اين موقعيت چي ميگي تو يه دفعه ديدم يه دست خورد پشت سرم ديدم عليه يهكي از بچه هاي مدرسمون با خنده گفت تو ديكه اينجا چيكار ميكني محسن تريپ تو كه به اين حرفا نميخوره تو بايذ بري يه گوشه رمانتو بخوني با فروغ و سهرابو ابتهاج حال كني انگار دنيارو بهم داده باشن مي خواستم بغلش كنم ماچش كنم گفتم تو اينجا چيكار ميكني تو كه نيازي به دانشگاه نداري اقاي مايه دار بعد گفت بابامو كه ميشناسي (باباش يه مرد قد بلند كه سبيل بلندي داشت با موهاي جو گندمي كه جلوش همش ريخته بود اما با شونه هميشه درستش مي كرد با يه دستمال گردن و كت شلوار و كه وضعشون خوب بود اما يه بنز قديمي داشتن علي پيشش يه مورچه بودعلي خيلي ازش مي ترسيد) من گفتم كه اره منم به زور اون ها اومدم گفت چي بگم گفتم حالا عيب نداره اينطوري سرش شيره مي مالي تو ارتش درس مي خوني اما كاممپيوتر همون كه دوست داشتي انگار بغض گلوشو گرفته باشه گفت نه كامپيوتر نه مهندسي سيستمهاي نظامي قبول شدم يهو دلم هري ريخت هم به خاطر علي هم به خاطر خودم اخه اگه ميرفت منم اين دو روز تنها ميموندم اومدم دلداريش بدم ديدم نيست اين ور اون ورمو نگاه كردم ديدم هيشكي نيست همه رفته بودن تو صف يهكي داشت داد ميزد اون هايي كه كامپيوترن اون طرف اون هايي كه سيستمن اين طرف رفتم طرف كامپيوتريا پيش خودم فكر كردم كاش سيستم قبول شده بودم علي تنها نميموند بعد انگار به خودم گفتم برو بابا فكر خودت باش نميدونم وجدانم كدومشون بودولي به هر حال پيش علي نميتونستم بمونم ولي با خودم عهد كردم هر وقت از اينجا در رفتم برم خونه علي اينا يه كتك مفصل به باباش بزنم بعد به خودم خنديدم چه جوري من ميخوام اون هيولا رو بزنم بعد گفتم تو ارتش مي مونم مثل اون بشم بعد برم بگيرم بزنمش بعد دوباره فكر كردم اگه ميخوام مثل اون بشم ميخوام صد سال نشم يه نفر داد زد هي بچه برو تو صف رفتم تو ياد دوم راهنماييم افتادن همه صف واييمي سادن من قران ميخوندم سوره ي ضحي و شمس و كه مي خوندم همه كيف ميكردن خودمم كيف ميكردم اخه خيلي قشنگ ميخوندك فقطم همين دو تا سوره رو بلد بودم يادم اخر سال كه شد بيشتر بچه ها اين دو تا سوره رو حفظ بودن وقتي من مي خوندم بقيه ام همرام مي خوندن برا همين صبح ها همه صبح گاه بهشون كيف مي داد علي رو ديدم كه داشت از اون طرف همراه صف مي رفت غمو تو چشاش مي شد ديد انگار اين سرتوشتيه كه از بچه گي ميدونسته دچارش ميشه انگار براش نوشته بودنو اونم بدون هيچ مقاومتي قبول كرده بود دوست داشتم برم سرش داد بكشم خره يه چيزي بگو بعد يوهو به فكر خودم افتادم نكنه منم بايد تا اخر عمر تو ارتش باشم اما نه من ميرفتم يه چيزي تو دلم بهم اطمينان ميداد كه سرنوشت من اينجا نيست شايد اعتماد به نفسم بود به هيچ وجه خودمو تسليم نمي كردم صف ما هم داشت حركت مي كرد عليو ديگه نمي شد ديد تو دلم براش دعا كردم اخه اون بچه حساسي بود حتي بيشتر از من صف مي رفت طرف يه سالن فكر كنم سالن اجتماعات بود خوشحال شدم گفتم مي رم كنار علي مي شينم نه من تنها باشم نه اون تو كه رفتيم يه جايي بود مثل سينما پرده داشتو صندليو تنها فرقش اين بود كه يه نفر اون جلو پشت بلند گو وايساده بود داشت ما رو نگاه مي كرد من زود دنبال علي گشتم اما فشار جمعيت نمي ذاشت واي سم بي خيال شدم رفتم نشستم اول برامون يه فيلم گذاشتن مال يه برنامه ارتش كه از شبكه 1 پخش مي شد بود يه نفر اولش اومدو درباره دانشگاه حرف زد اول همه خدا و اينا رو سپاس گفت كه در خدمت ماست و براي ما برنامه درست كرده بعد گفت كه ميخواد درباره دانشگاه حرف بزنه اول يه بيابونو نشون داد كه يه مشت سرباز ذاشتن توش غلط مي زدن ياد فيلم غلاف تمام فلزي افتادم يه لحظه احساس كردم كه مي خوان ببرمم اون جا منم اخرش اونطوري هم فرماندمو هم خودمو بكشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 22:48  توسط محسن جووون
|
الان ساعت اگه دقيق بخوام بگم3:30 شب هوا يه كمي سرده صداي هوهوي باد مياد باد داره از پنجره ميزنه تو ادم فكر ميكنه يه غول گندس كه ميخواد بياد تو نميترسم چون مثلا بزرگ شدم (اين هوهوي باد نيست كه منو ميترسونه حرفاي تو كه منو ميشكونه) اين اقا غوله انگار بيخيالم نميشه ميخوادپاشه بياد تو ببينه من دارم چي مي نويسم (اگه بياد بخونه يعني مياد به تو بگه؟)بهش محل نميزارم چون مي دونم اگه راش بدم تو ذهنم منو مي ترسونه سردمه(نمي دونم به خاطر حرفاي تو يا به خاطر سرماي هواست) مي رم پتو رو بيارم بكشم روم اخه روبرومه هواي سرد مي خوره توي صورتم بعد دوباره سرما ميخورم بعد ديگه نميتونم از مغازه اقا شهاب كه رد ميشم يه بستني عروسكي بگيرم ليس بزنم چون اونوقت بايد كلي قرص و شربت بخورم دوباره خوب شم اه اه شربت سينه مزه ماهي مرده مي ده تلخ مزه ي سماق كه خالي بخوري روي ميزمو نگاه ميكنم اوه اوه ببين چه خبره يه كتاب سبز گنده حل مسا،ل استاتيك مهندس علي كلانتري استاتيك مزخرق استاتيك بد بو تازه خيليم سنگينه كيفم هميشه سنگين مي شه وقتي برش ميدارم(يادم مياد اون روز كه با هم رفتيم دانشگاه كيفم خيلي سنگين بود ولي هيچي بهت نگفتم تو داشتي حرف مي زدي منم نگات مي كردم نمي دونم چي ميگفتي من فقط نگات مي كردم) اون يكي هشت كتاب سهراب (هر وقت اسم اسم سهراب مي اد من ياد تو مي اوفتم مي دوني كه چرا؟) روي ميزم چراغ مطالعه ام روشنه زيرش يه خرس كوچولوه يادم هست وقتي رفتي سفر اينو برام اووردي توي دانشگاه بهم دادي(وقتي رفتم اون طرف زيرزيركي بهش نگاه كردم هم مي خواستم بدونم چيه هم نمي خواستم اون چيزيو كه اووردي و نگاه كنم دوست داشتم تا ابد بازش نكنم بزارمش توي جاش باشه اما يادم هست وقتي رفتم توي اتاق وايسادم تا همه برن اروم و با احترام از كيفم درش اووردم يه پيرهن سفيد بود گرفتمش تو صورتم بوش كردم از عطر خودت بهش زده بودي دست زدم ذيذم يه چيز ديگه ام توش هست واي يه عروسك توپول بامزه نامه رو برداشتم نخوندمش گذاشتم براي بعدن كه هيشكي نبود فقط خودم بودم بخونمش عروسكو برداشتم واي چقدر با مزه بود گرفتمش توي دستم يه دفعه نميدونم چي جوري شد لپاي عروسك سرخ شد و گفت
)I love you
1. ساعتو دوباره نگاه كردم 4 چقدر زود گذشت باد انگار ول نمي كرد يه ريز هو هو مي كرد سهرابو نشون كردم از جام بلند شدم رفتم برش ذاشتم اووردم نشستم روي تخت خودمو جمع كردم اخه سردم بود انگار زمينو زمان عهد كرده بودن كه نزارن من يه چرت بزنم سهرابو تكيه دادم به ديوار بازش كردم نه اينطوري راحت نبودم بلند شدم نشستم گذاشتمش رو پام به خودم تلقين كردم كه گرممه بي خودي داشتم ميخوندم فقط كلمه ها مثل سربا زاي سواره نظام از جلوي چشمم رد مي شدن من سربا زا رو ميديدم كه دارن از جلوي چشمم رد مي شن اما مثل يه فرمانده مفلوك فقط مي تونستم نگاشون كنم نميتونستم بهشون دستور بدم چيكار كنن اخه قبلن از بقيه دستور گرفته بودن مثل يه رژه ي نظامي واقعي يادم هست وقتي تو دانشگاه ارتش رشته ي كامپيوتر قبول شدم به زور فرستادنم برم مصاحبه بدم يهدم هست بابام از دم در به زور هلم داد تو ميدونستم اين كاره نيستم ميدونستم ارتش جاي من نيستو دو روزم دووم نميارم اما ببام اصرار داشت ارتش مردت مي كنه واز اين حرفا با هر زوري شده منو فرستادن تو رفتم تو يه دفعه ديدم يكي داره مياد طرفم بعد داد ميزنه بشين منم از لج بابام كه نشسته بود از پشت نرده داشت نگام مي كرد نشستم بابام هي ميگفت بشين ديگه چرا وايسادي يارو اومد طرفم ( از در كه داشتيم مي اومديم تو بابام گفت كي بيام دنبالش نگهبان گفت ايشاالله فردا بعد از ظهر احساس كردم يه چيزي توم خالي شد اخه من تاحا لا همچين جاهايي نرفته بودم مي خواستم يه جوري خودمو بكشم بيرون اما نگهبان كشيدم تو بابامو نگاه كردم ديدم اونم دل تو دلش نيست اما به روي خودش نمياره و گفت من فردا بعد از ظهر پس ميام دنبالت من همينجوري داشتم نگاش مي كردم گفت پس فعلا خدافظ منم ديدم اون به روي خودش نمياره گفتم باشه خدافظ(مي دونم اين لج بازي من اخرش كار دستم مي ده)سرمو كه برگردوندم از لج بازيم پشيمون شدم) داشت همينطوري مي اومد طرفم ديدم چاره اي نيست نشستم با خودم فكر ميكردم اونها نيرو هاي دشمنن و منم اسير ايراني كه هر جوري شده از دستشون در برم اين ور اون ورو نگاه كردم هيچ راه فراري نبود اونجام انگار پادگاني چيزي باشه بالا و پايينش سرباز وايساده بود .
عزيزاي من همشو يه دفعه ننوشتم كه يه دفعه به خوردتون بدم :ي
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 4:9  توسط محسن جووون
|
فصل تابستان زماني است كه بسياري از آفتاب براي برنزهكردن استفاده ميكنند اما پيش از آنكه حولهتان را برداريد و به استخر برويد بهتر است كمي بيشتر درباره پوستتان و نور خورشيد بدانيد. اين دانستهها به شما كمك خواهد كرد كه بدون آسيب رساندن به پوستتان برنزه شويد.
برنزه كردن چه تأثيري بر پوست دارد؟
ممكن است فكر كنيد كه پوست تنها بدن شما را ميپوشاند اما پوست بزرگترين اندام بدن شما است و سد اصلي بين بدن شما و محيط بيرون است. پوست همچنين داراي سلولهايي است كه به دستگاه ايمني شما در مقابله با عفونتها كمك ميكند.
نور خورشيد حاوي دو نوع پرتو ماوراي بنفش است كه به پوست شما برخورد ميكند : اشعه ماوراء بنفش A (UVA) و اشعه ماوراء بنفش (UVB)A (نوع سومي هم وجود دارد به اسم UVC كه جو كره زمين آن را قبل از اين كه به شما برسد جذب ميكند).
پرتوهاي UVB لايه بالايي پوست (اپيدرم) را ميسوزانند و باعث آفتاب سوختگي ميشوند، در حالي كه پرتوهاي UVA كه به لايه عميقتر پوست (درم) نفوذ ميكنند باعث برنزه شدن ميشوند. پرتوهاي UVA كه در پيري پوست مقصر محسوب ميشوند و پرتوهاي UVB اغلب با سرطان پوست ارتباط داده ميشوند. با اين حال پژوهشها نشان ميدهند كه پرتوهاي VA نيز ممكن است در سرطان پوست نقش داشته باشند.
هنگامي كه پرتوهاي ماوراء بنفش به پوست شما برخورد ميكنند، سلولهايي به نام ملانوسيتها را كه مولد رنگدانهاي قهوهاي به نام ملانين هستند، تحريك ميكنند. ملانوسيتها با توليد هر چه بيشتر ملانين به آن پاسخ ميدهند تا از پوست شما محافظت بيشتري به عمل آيد.ملانين مانند نوعي چتر براي سلولهاي پوست عمل ميكند و در عين حال رنگ قهوهاي مشخصه برنزه شدن را ايجاد ميكند.
اثرات دازمدت نور خورشيد
ملانين تا حدي ميتواند از پوست شما محافظت كند. اگر شما مدت زيادي در معرض نور خورشيد باقي بمانيد، پرتوهاي ماوراء بنفش نهايتاً به پوست شما صدمه ميزند. اين آسيب به صورت چين و چروك، لكههاي قهوهايرنگ پيري، لك و پيس و آويزان شدن پوست خود را نشان ميدهد. در بدترين حالت قرار گرفتن بيش از حد در معرض نور خورشيد ميتواند به سرطان پوست، آسيب به چشمها و ضعيف شدن دستگاه ايمني بدن در مقابله با بيماريها بينجامد.
محافظت در برابر نور خورشيد
بهترين راه براي مقابله با نور خورشيد يافتن تعادلي ميان فعاليت و محافظت است. كرمهاي ضد آفتاب كه جلوي نفوذ پرتوهاي مضر را به پوست ميگيرند، ميتوانند يكي از بهترين وسايل براي جلوگيري از آسيب به پوست باشند. شماره «عامل محافظت در برابر نور خورشيد» يا SPF كرم ضد آفتاب ميزان محافظت آن را نشان ميدهد. كرمهاي ضدآفتاب داراي شماره SPF بالاتر دفاع بيشتري در مقابل پرتوهاي آسيبرسان ماوراء بنفش فراهم ميآورند.
رعايت نكات زير ميتواند به حفظ بدن شما در برابر نور آفتاب كمك كند :
به طور روزمره حتي در هواي ابري و هنگامي كه زمان زيادي را در خارج از خانه نميگذرانيد، از كرم ضدآفتاب با SPF حداقل استفاده كنيد. استفاده از كرم ضدآفتاب به طور روزمره به اين خاطر است كه متخصصان پوست معتقدند بيش از 80 درصد قرارگيريها در معرض نور خورشيد به طور اتفاقي صورت ميگيرد مثلاً هنگامي كه براي پيادهروي به پارك ميرويد يا بيرون ناهار ميخوريد. اگر نميخواهيد از يك كرم ضدآفتاب خالص استفاده كنيد، مرطوبكنندههايي كه مواد ضدآفتاب درون خود دارند به كار بريد.
اطمينان حاصل كنيد كرم ضدآفتابي كه به كار ميبريد هر دو UVA و UVB را مهار ميكند، (يعني يك ضد آفتاب وسيعالطيف است) كرم ضد آفتاب در شرايط ايدهآل نبايد باعث جوش زدن پوست شود و يا منافذ پوست را ببندد و آكنه ايجاد كند.
بايد به اندازه كافي كرم روي پوست گذاشت تا مؤثر واقع شود. اغلب افراد به اندازه كافي از كرم استفاده نميكنند تا حداكثر حفاظت را به دست آورند. اگر مطمئن نيستيد كه به مقدار كافي از كرم به پوست ماليدهايد يا نه – يا از مقدار زياد كرم روي پوست خوشتان نميآيد، از كرمهاي ضد آفتاب SPF بالاتر استفاده كنيد :
اگر مدت بيرون ماندنتان از خانه زياد است، هر 2 يا 3 ساعت و پس از شنا يا استحمام دوباره به پوست كرم بزنيد. اگر در معرض نور مستقيم خورشيد قرار خواهيد گرفت، كرم با SPF بالاتر مثلاً 30 بهتر است. اگر در آفتاب ورزش ميكنيد كرم ضد آفتابي به كار ببريد كه ضدآب و ضدعرق هم باشد. نور خورشيد بين ساعت 10 صبح و 4 بعدازظهر قويتر است، بنابراين سعي كنيد در اين ساعات كمتر در معرض نور خورشيد باشيد. براي محافظت از چشمها از كلاه لبهدار يا عينك آفتابي استفاده كنيد. توجه داشته باشيد كه سطوح منعكسكنندهاي مانند برف يا آب نميتوانند ميزان اشعه ماوراء بنفش را كه به پوست شما ميرسد بيفزايند.
برخي داروها مثلاً آنتيبيوتيكهايي كه براي درمان آكنه به كار ميروند و قرصهاي ضدبارداري ميتوانند حساسيت پوست را به خورشيد بيشتر كنند. در اين مورد با پزشكتان مشورت كنيد.
برنزه شدن بدون آسيب
فرآوردههايي در بازار موجودند كه ميتوانند بدون نور آفتاب شما را برنزه كنند. البته اين شيوههاي بيخطر شامل لامپهاي برنزه شدن يا تختخوابهاي خورشيد نميشوند. بعضي افراد فكر ميكنند چون لامپهاي برنزه شدن فقط UVA ساطع ميكنند كه آفتابسوختگي ايجاد نميكند، بنابراين اين وسايل بيخطرند. اما ميزان UVA ساطع شده از لامپهاي بيشتر از نور خورشيد است، بنابراين در درازمدت اشعه بيشتري در پوست جذب ميشود كه به پيري پوست ميانجامد و خطر سرطان پوست را افزايش ميدهد.
يك راه برنزه شدن بدون نور آفتاب استفاده از كرمهاي حاوي DHA است كه در بيرونيترين لايه پوست اكسيد ميشوند و پوست را از چند روز تا يك هفته قهوهايرنگ ميكند. همچنين در سالنهاي زيبايي همين ماده را به صورت يك اسپري تحت فشار روي پوست ميپاشند و چند ساعت بعد از اين كار شما ظاهر برنزه پيدا خواهيد كرد. (Airbrush tanning)
در هر دو روش اگر قبل از كاربردشان با استفاده از برسهاي سايشي با وسايل مشابه سلولهاي مرده سطح پوست برداشته شوند نتيجه بهتري به دست ميآيد. البته بعد از استفاده از شيوههاي برنزهكردن بدون نور خورشيد هم لازم است كرم ضدآفتاب براي محافظت پوست به كار برد.
پس فعلا باي باي
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:17  توسط محسن جووون
|